|
|
|
|
|
چهارشنبه 17/12/90 صدای معاون پرورشی در فضای مدرسه پیچیده بود.به آرامی و با ذوق بسیار خبری را به گوش همه ی ما می رساند. "بچه ها توجه....توجه....هفته ی بعد روز دوشنبه مسابقه سفره ی هفت سین بین کلاس ها برگزار می شود.به بهترین سفره ی هفت سین جوایز نفیسی خواهیم داد." همین که صحبت از جایزه شد داد و هوار همه ی ما بلند شد که پس کو جایزه ی سال قبل ما که قول داده بودین ما را به اردو خواهید برد؟ به خاطر بدقولی شان اصلا میلی برای درست کردن هفت سین نداشتیم .ترجیح دادیم فرصت را به کلاس های پایینی بدهیم. ادامه مطلب بعد از امتحانات خرداد ماه سال تحصیلی قبل بود که در مجله ی " داستان همشهری" خاطرات دندانپزشکی را خواندم که علاوه بر پزشکی در حیطه ی نویسندگی هم مشغول به کار بود.این خانم دکتر به قدری زیبا شغلش را روایت کرده بود که مجذوب دندانپزشکی شدم.از آن روز ابر آرزوهایم مطبی را نشان می داد که دندانپزشکش من بودم .سپس خودم را پشت میزی می دیدم که در حال نوشتن داستانی هستم و با آمدن بیمارم خودکارم را روی میز قرار می دهم دستکش های سفیدم را دستم می کنم بیمارم را راهنمائی می کنم که روی صندلی بنشیند خودم هم روی صندلی چرخداری می نشینم و از منشی می خواهم که پیشبند را دور گردن مریضم ببندد؛بعد هم که چراغ را نزدیک دهانش می برم و کارم را شروع می کنم. ابر آرزوهایم که محو می شد به خودم می آمدم و می دیدم هنوز در اتاقم میان عروسک هایم هستم و تا آن روز فرسخ ها فاصله دارم ولی همین هم برایم انگیزه ای قوی شده بود تا سخت درس بخوانم. دوست داشتم به همه بگویم که چه در سر دارم و کافی بود کسی حرف های ناامید کننده بزند تا به دشمن خونین من تبدیل شود. سه ماه تعطیلات از هر خوشی روی برگرداندم تا درس بخوانم و تست بزنم. تعطیلات تمام شد و اول مهر ماه رسید و اما هنوز ابر آرزوهایم همراه من بود و در هر فرصتی که پیدا می کردم سفری داشتم به آینده و خوشی های آن. روزهای مدرسه کم کم می گذشت. ادامه مطلب اولین سالی که در آموزش و پرورش استخدام شدم مرا برای تدریس به یک روستا فرستادند. مدرسه ای کوچک و قدیمی بود که سه کلاس بیش تر نداشت. قرار بود به اول و دوم و سوم ابتدایی درس بدهم.ده تا شاگرد داشتم که با هم در یک کلاس بودند و هم زمان باید به هر سه پایه هم درس می دادم.اما چون اولین سال تدریسم بود و جوان هم بودم حس خوب و شوقی عجیب در دلم نهفته بود. یادم هست اولین روزی که وارد آن مدرسه شدم.بچه های قد و نیم قد دختر و پسر را دیدم که در حیاط مشغول بازی بودند با لباس هایی کهنه و کثیف، کفش هایی پاره و آب بینی شان را با آستین های بلوزشان پاک می کردند. سپس وارد دفتر مدرسه شدم و معلم ها و مدیر و ناظم را دیدم که صبحانه می خوردند.به من هم تعارف کردند.نان و پنیری برداشتم و دوباره به حیاط برگشتم.به طرف بچه ها حرکت کردم تا با آن ها آشنا شوم.نان و پنیر را که در دستم دیدند به طرفم دویدند و گفتند: آقا برای ما هم....برای ما هم.... من هم آن نان و پنیر را بینشان تقسیم کردم و بعد در حیاط مشغول به بازی شدیم. همان طور که بازی می کردیم دختری توجهم را به خود جلب کرد که دستش را زیر مانتویش پنهان کرده بود و کنار در حیاط مدرسه ایستاده بود و با حسرت به ما می نگریست. از بچه ها پرسیدم:اون دختر کیه؟چرا نمیاد با شما بازی کنه؟ یکی از بچه ها گفت: آقا اجازه،من بگم. گفتم:بله ،بگو. گفت:آقا نمی دونم! و همه ی بچه ها با صدای بلند خندیدند. یکی دیگر از دختر ها دستش را بلند کرد و گفت: آقا...اجازه....اجازه....اسمش سیمین هست.مامانش نمی ذاره بیاد مدرسه. به قدری ناراحت شدم که تصمیم گرفتم هر طور شده با مادر دختر حرف بزنم و او را راضی کنم.هنگامی که می خواستم با تعقیب سیمین نشانی خانه شان را پیدا کنم چند تا از همکارانم مانع من شدند اما من محکم به آن ها گفتم که: یا باید بمیرم یا وجودم برای کسی در زندگی اش مفید باشد. ادامه مطلب هر چه قدر روز ها پیش می روند و به اول مهر نزدیک می شوند دلتنگی من هم به همان اندازه بیش تر می شود.نه برای تابستان بلکه برای مهر. همیشه حال و هوای باز شدن مدرسه ها را دوست داشتم اما فقط همان روز اول را!همیشه برای گرفتن کتاب های جدید عجله داشتم دلم می خواست تمام صفحاتشان را ورق بزنم و بوی کتاب تازه به مشامم برسد.آخ که چه قدر دلم برای اکرم و امین تنگ شده است.برای تصمیم کبری، دندان شیرین و حتی چوپان دروغگو.دلم بدجور می خواهد دوباره پشت آن نیمکت ها بنشینم و کلمه ها را بخش کنم و بعد از معلم تکرارکنم و بگویم بابا نان داد. چه قدر روزهای خوشی داشتیم.اما با قد کشیدن، با حرف های قلنبه سلنبه یاد گرفتن، با اضافه شدن یک گل به جمع گل های دیگر روی کتاب فارسی از آن روز ها هم به تدریج دور شدیم.این روزها حتی کسی 1 و 2 و 3 زنگ مدرسه را هم نمی خواند.کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم. و امسال آخرین مهرم نزدیک شده است و مانده ام که چه زود روزها از پی هم آمدند و گذشتند. پ.ن: ببخشید این روزها آن قدر سرم شلوغ است که حتی وقت سر خاراندن هم ندارم.سفرنامه را ادامه نمی دهم.شرمنده ی روی ماه همه ی شما هستم. دومین شب قدر هم تمام شد.در این دو شب تا صبح بیدار ماندیم.خدا را صدا کردیم،با او راز و نیاز کردیم،گریستیم،نام ائمه را یکایک بر زبانمان جاری کردیم و به آن ها متوسل شدیم.حاجت هایمان را از آن ها خواستیم. در این دو روز حال و هوای بیش تر ما با روزهای دیگر اندکی تفاوت داشت.سعی کردیم بیش تر با خدا باشیم.تلاش کردیم بیش تر خوبی کنیم و بیش تر خوب باشیم. این شب قدربرای من طور دیگری بود.هنگامی که به نام آخرین اماممان رسیدیم همه با صدای بلند ضجه زدیم.صدایش کردیم.از ته دلمان یا اباصالح گفتیم.دعای فرجمان خالصانه تر از روزهای قبل بود. نمی دانم امشب امام زمان کجا بود...کربلا...کاظمین...مدینه...مکه یا کنار قبر غریب مادرمان زهرا... اما این را می دانم که حالش خوب نبوده.تنهایی، گناه ما...دلش را بارها شکسته ایم.خیلی وقت ها فراموشش کرده ایم و از او روی برگردانده ایم و در عوض به چیزهای دیگر روی خوش نشان داده ایم. کاش خدا ظهور پدر مهربان و غریبمان را مقدر کند.کاش این جمعه صدای دلنشین و آرامش بخش او را بشنویم.کاش این هفته آخرین هفته ای باشد که بدی ها را می بینیم.کاش همه ی این ها برای آیندگان افسانه شود. فقط یک شب بزرگ از این شب گرانقدر مانده است.سعی کنید این شب را از دست ندهید.کنار آرزوها و دعاهای بزرگتان امام معصوم و تنهایمان را فراموش نکنید.از ته دلتان یا اباصالح بگویید.به امید اینکه با آمدنش آرامگاه مخفی مادرمان را هم نشان دهد تا بعد از سال ها و قرن ها بر مصیبت های او هم پایان بخشیم...آمین
از ماه رمضان سه سال قبل حالش بدتر شد.نفس نفس می زد،قلبش تند تند می زد و روز به روز لاغر تر می شد.همان سال بود که در بیمارستان بستری شد اما حال و هوای بیمارستان با روحیه ی شادش سازگار نبود.بالاخره هم پدر و عموهایم را راضی کرد تا به خانه اش برود.از همان روز روی تخت ماند و دستگاه اکسیژن هم دوست و رفیقش شد. یادش بخیر هر موقع من و برادرم از پدرمان چیزی می خواستیم که برایمان تهیه نمی کرد به او می گفتیم.او هم با زبان شیرین و شوخش پدرم را دعوا می کرد.من و داداشم هم یواشکی می خندیدیم. خانه شان دو طبقه ،قدیمی و نقلی بود با دو اتاق کوچک.پنجره ی اتاق ها خیلی بزرگ بودند و رو به حیاط باز می شدند. حیاط خانه شان بزرگ بود با یک باغچه ی بزرگ در وسط آن.همراه با یک درخت گیلاس.گیلاس هایش به اندازه سیب درشت و خوشمزه بودند. هر موقع که آن جا می رفتیم.او را می دیدیم که روی تخت دراز کشیده و چشمانش به در دوخته شده است.با دیدن ما خوش حال می شد. وقتی دوم دبیرستان بودم.زنگ آخر ناظممان به کلاس آمد و مرا صدا کرد و از معلممان اجازه خواست که من با وسائلم به دفتر بروم.با خودم گفتم یعنی چه شده؟بعد یادم افتاد که مادرم گفته بود یک روز بعد از مدرسه ات با هم برای خرید به بازار برویم.برای همین خیالم راحت شد. دوستانم از هر طرف یک چیزی به من می گفتند.با خوش حالی از کلاس خارج شدم و به سمت دفتر رفتم.دایی و برادرم دنبالم آمده بودند.خنده از صورتم محو شد و به صورت آن ها زل زدم.چشم هایشان پف کرده بود.با هر سوال من که می پرسیدم چه اتفاقی افتاده یک قطره اشک از صورت هر دو جاری می شد.پاهایم شروع به لرزیدن کردند.آب دهانم خشک شد.ضربان قلبم را خودم هم می شنیدم.حتی توان چادر سر کردن را هم نداشتم..فکرم هزار و یک جا رفت.تمام راه هرچه از دایی و برادرم می پرسیدم چیزی نمی گفتند.فقط می گفتند برای ناهار خانه ی مامان جون می رویم. می دانستم دروغ می گویند.گریه هایشان،آمدن دایی... در دلم آشوب به پا شده بود.بغض راه گلویم را گرفته بود.تا رسیدن به آن جا زیر لب دعا زمزمه می کردم..وقتی رسیدیم تمام کوچه های تنگ و تاریکشان را تا در خانه شان دویدم.در زدم.پسر عمه ام با چشمانی گریان در را باز کرد.درخت گیلاس را که رد کردم امیدوار بودم که او را مثل همیشه خندان روی تخت خواهم دید. اما خوابیده بود،خوابی عمیق.لحاف سفیدش را روی سرش کشیده بود مبادا صدای گریه های ما او را بیدار کند.
صبح از خواب بیدار شدم.به اتاق داداشم که روبه روی
اتاقمه نگاهی کردم و دیدم که نیست بعد به اتاق مامان و بابام رفتم دیدم اونا هم
نیستند.طبق معمول همه رفته بودند سرکار و من بیچاره هم تنها مونده بودم.به
آشپزخانه رفتم.روی میز خالی بود.خودشان خورده بودند،جمع کرده بودند و رفته
بودند.البته حق هم داشتند من که صبحانه نمی خورم.صبحانه ی من فقط یه موزه و اگه
هوا گرم نباشه یک چایی.یخچال رو که باز کردم هیچی پیدا نکردم نه تنها موز نداشتیم
بلکه هیچ میوه ی دیگری هم یخچال بیچاره مان موجودی نداشت و فقط آب بود با تخم
مرغ.یک ساعتی به تخم مرغ ها چشم دوختم ولی دیدم کی حال داره ماهی تابه رو از
کابینت در بیاره بعد روغن رو درآره و داخل ماهی تابه بریزه از همه دشوارتر تخم مرغ
رو بشکونه و بعد...اصلا دیدم حال و حوصله خوردن هم ندارم.وقتی یخچال به صدا افتاد
از فکر بیرون اومدم و ترجیح دادم تا وقت ناهار صبر کنم.
رفتم به سمت اتاق و بساط درس و طرح گام اول...! را چیدم و شروع کردم به درس خواندن حالا نخون کی بخون.چند ساعتی که گذشت نتوانستم از صدای قار و قور شکم گرامی ام اندکی تمرکز کنم و تست فیزیک بزنم برای همین بلند شدم و به سمت تخم مرغ ها رفتم و با هر سختی که شده بود نیمروی شاهانه ای درست کردم و خوردم.خیلی چسبیدووقتی انرژی ام را نو کردم دوباره روی کتاب تست و گاج و سبز و هزار....!افتادم و خواندم. ادامه مطلب امروز یاد چند سال قبل افتادم.وقتی به دعوت یکی از دوستانم به جشن نیمه شعبان می رفتم.هر سال تا رسیدن آن روز لحظه شماری می کردم.همیشه حس خاصی از آن جشن ها داشتم.با هم سن و سال هایم بازی می کردیم.سرود می خواندیم.جایزه می گرفتیم.تئاتر و نمایش عروسکی می دیدیم.دلم برای آن روزها خیلی تنگ شده.در آن جشن ها بود که بابا را شناختم.یکی از سال ها با حسرت به اجرا کنندگان جشن نگاه می کردم .به خدا رو کردم و کفتم:"خدایا!چی میشه منم از سال بعد برگزار کننده جشن بشم نه مهمان." سال بعد سه،چهار ماه مانده به جشن نیمه شعبان به خانه ما زنگ زدند و از من دعوت کردند که... باورم نمی شد.خیلی خوش حال بودم.از در و دیوار بالا می رفتم.شب خوابم نمی گرفت.منتظر صبح بودم. و این طوری شد که منم عضوی ازاجراکنندگان آن جشن شدم.اولین و دومین سال خیلی شور و شوق داشتیم.همه ی کارهایمان را با حس و حال عجیب انجام می دادیم.برایمان هیچ تفاوتی نداشت نقش اول نمایشنامه رو بازی کنیم یا مسئول جفت کردن کفش های مهمانان باشیم.مهم این بود که به پدرمون خدمت کنیم و یه تولد خوب براش بگیریم. تا اینکه سال قبل دیگه حس و حال جشن نیمه شعبان رو نداشتیم.مثل یه امر عادی بود که باید انجامش می دادیم.سر تمرین سرود و نمایش با هم دعوا می کردیم.فقط نظر خودمان را قبول داشتیم و به حرف های همدیگه گوش نمی کردیم.انگار که مجبورمون کرده باشن که الا و بلا باید این جشن برگزار شه. صبح روز جشن خودمون یکی از مدرسه ها دعوت کرده بود که ما برایشان نمایش اجرا کنیم.یکی از دانش آموزان اون مدرسه تا من رو دید گفت:"اااا،برای نمایش اومدین.من سال قبل جشنتان آمده بودم خیلی باحال بازی می کردی." منم مثل سوپر استار ها غرور سرتا پای وجودم رو گرفت و کاملا حضرت مهدی رو فراموش کردم.کم مانده بود باهاش عکس یادگاری بگیرم و بهش امضا بدم. اون جا خیلی خوب اجرا کردیم ولی بعدازظهر آن روز در جشن خودمان گند زدیم به نمایش.آبرومون رفت.از خودم متنفر شده بودم. شب در اتاقم رو بستم و گریه کردم به خودم گفتم:" اگه توی کاری که برای بابات انجام میدی مغرور بشی و خودش رو فراموش کنی بهتر از این نمیشه.مگه تو برای به به و رضایت دیگران روی صحنه می ری؟؟؟ مگه برات مهمون ها مهم هستن که ازت تعریف کنند....." همون روز از امام زمان تشکر کردم که خوب و به موقع تنبیهم کرد تا بازم به همون حس و خلوص کودکی هام برگردم . مثل اون موقع ها از ته دلم غلامیشون رو کنم.
صبح زود مرد وارد بانک شد. از دستگاه، شماره نوبت خود را گرفت و روی صندلی خالی نشست و با دقت به رفت و آمد مردم نگاه می کرد. خانمی شماره ی او را خواند که می گفت: شماره 33 به باجه 3. کیفش را که روی زمین جلوی پای خود گذاشته بود برداشت و با لبخندی که بر لب داشت به طرف باجه حرکت کرد. به کارمندی که پشت آن باجه نشسته بود سلامی کرد و سپس فیش حقوقش را روی میز قرار داد. کارمند نگاهی به آن انداخت. سپس ده بسته ی صدهزار تومانی از صندوق بانک برداشت و یکی یکی داخل دستگاه پول شمار قرار می داد تا از درستی آن ها اطمینان پیدا کند.بعد آن ها را روی میز قرار داد و مرد با همان لبخند پول ها را داخل کیفش قرار داد و از کارمند تشکر و خداحافظی کرد. مرد کیف را محکم در دستش گرفته بود. از بانک خارج شد. نگاهی به اطراف خود کرد وقتی مطمئن شد که کیفش در امنیت کامل می باشد به سمت پراید جدیدش که به اصرار بچه هایش چند ماه قبل با هزار قرض و وام گرفتن از بانک های مختلف خریده بود، حرکت کرد. سویچ را از جیب کت رنگ و رو رفته اش درآورد . با لبخند و هیجان دکمه اش را فشار داد و درهای ماشین باز شد. در ماشین نشست و کیفش را روی صندلی عقب ماشین قرار داد می خواست حرکت کند که متوجه شد کاغذی را زیربرف پاک کن قرار داده اند. ادامه مطلب
چند ماه قبل در مدرسه ما اعلام کردند که دانش آموزان ممتاز را به مشهد
خواهند برد ولی گفتند حتما باید رضایت نامه داشته باشید و کسانی که مایل
به این سفر هستند هر چه زود تر باید هزینه بلیط آن را بیاورند.
من و دوستانم خیلی خوش حال شدیم که هم می توانیم کنار هم باشیم و هم زیارت کنیم. آن روز در مدرسه فقط از مشهد حرف می زدیم و قرارهایمان را می گذاشتیم غافل از این که ممکن است پدر و مادر هایمان اجازه رفتن به ما ندهند. وقتی به خانه رسیدم بلند تر از همیشه به مامان و بابام سلام دادم بعد هر دوتایشان را بوسیدم و اصلا نمی ذاشتم دست به سیاه و سفید بزنند. سفره ناهار را چیدم و بعد شروع کردم به گفتن اردوی مشهد و ... اما پدرم گفت: نمی شه، من نمی ذارم تنها بری و تا آخر ماه هم پول برای خوردنمان نداریم. من اصرار می کردم و بابا جونم مخالفت می کرد. من هم فقط یک هفته وقت داشتم تا پدرم را راضی کنم. مامان هم می گفت : هر چی بابات بگه من قبول می کنم. برای همین ... ادامه مطلب |